تبلیغات
.:رهپویان علی:. - هویزه
.: رهپویان علی :. علی یـــــــــــار
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1392

غیرتكده
هویزه با نام شهید علم‌الهدی عجین است؛ با خاطرات نبرد نابرابر عده‌ای محدود در مقابل لشگر تانك‌ها و به خون غلتیدن‌های جوانان مومن.
محمدحسین قدوسی، فرزند شهید قدوسی و نوه علامه طباطبایی بود. به سینه‌اش تیر خورده بود و داشت دست و پا می‌زد. رفتم كمكش كنم كه دیدم دارد با خون سینه‌اش وضو می‌گیرد... مبهوت مانده بودم. گفت كمكم كن به حالت سجده بروم. پیشانی‌اش را بر خاك گذاشت و پر كشید.
محمد را دیدم كه ناگهان بلند شد و از خاكریز بالا رفت. گفتم كجا؟ گفت: خدمه تانك دارد می‌سوزد. گفتم: خودت زدی. گفت: تكلیف من زدن تانك بود، اما حالا می‌بینم یك انسان دارد می‌سوزد و تكلیف من نجات اوست!
سهام با آن كه دختر بچه‌ای بیش نبود، غیرت و رشادت را از مادر بزرگ‌های خود به ارث برده بود. كوزه آبی به سر گرفته به همراه دوستانش راهی رودخانه شدند تا آب بیاورند. عراقی‌ها مزاحم آنان شدند و یكی از مزدوران بعثی با گلوله، كوزه دختران را بر سرشان می‌شكست. سهام مثل شیر می‌غرید: «مگر شمر هستی؟!» این حرف سهام برای بعثی‌هایی كه حرمت عرب‌ها را هم نگه نمی‌داشتند سنگین بود. این بار به جای كوزه پیشانی سهام هدف تیر قرار گرفت. خبر شهادت سهام به سرعت پخش شد. غیرت مردم هویزه آنان را تحریك كرد تا این بار بساط زورگویی بعثی‌ها را جمع كنند. فردای آن روز، دهم مهر، پایگاه مزدوران سقوط كرد و بعثی‌ها با خفت فرار كردند.
چند روز بعد دستور رسید كه مردم باید هویزه را ترك كنند. خیلی سنگین بود، اما چاره نداشتند؛ چرا كه خطر در كمین بود. آنان با دل‌شكسته و غمگین خانه‌های خویش را رها كردند و جز جوانان و نوجوانان و عده‌ای پیرمرد و پیرزن و افراد بی‌بضاعت كسی نماند. مهاجرین رفتند تا خبر مقاومت مردانه مردم هویزه را به دیگران بدهند و بازماندگان ماندند تا حماسه بیافرینند. هویزه خلوت شده بود و می‌رفت تا حماسه‌ای بیافریند.
از شهرهای اطراف نیروهای كمكی می‌رسد. كم‌كم سپاه هویزه سازمان‌دهی و منظم می‌شود. عملیات‌های شناسایی انجام می‌گیرد. در همان روزهای اول، ۲۵ آبان، حصر سوسنگرد شكسته شد. دو روز بعد،‌ ۲۷ آبان، سید حسین علم‌الهدی با عده‌ای از دوستان اهوازی خود كه از دانشجویان پیرو خط امام بودند وارد هویزه شدند تا جاودانه تاریخ شوند.
مرحله اول عملیات در روز 15 دی برای آزادسازی جفیر و پادگان حمید شروع شد،‌ اما ناقص ماند. مرحله دوم،‌ فردای آن روز ساعت هشت صبح آغاز شد. نیروها به طرف پادگان حمید و جفیر حركت كردند،‌ اما آتش دشمن شدید بود و عملیات متوقف شد. علم‌الهدی و یارانش در محاصره كامل تانك‌های دشمن قرار گرفتند و به شهادت رسیدند و بدن مطهرشان در زیر تانك‌ها له شد تا جاودانه گردد.
یك سرباز عراقی می‌گوید: «در محله‌ای كه ما مستقر بودیم،‌ یك پیرزن و پیرمرد باقی مانده بودند و روزی یك بار برای گرفتن غذا نزد ما می‌آمدند. یك روز كه به مقر آمده بودند یكی از افسران ضد اطلاعات وارد مقر شد و آن دو را دید. پرسید: «چرا به اینها غذا نمی‌دهید؟» از مقر یك گالن نفت آورد و روی پیرزن خالی كرد. بعد كبریت زد. پیرزن در آتش می‌سوخت، جیغ می‌كشید و سرانجام بر زمین افتاد و ذره ذره سوخت. پیرمرد ضجه می‌زد. ستوان او را كشان‌كشان تا رودخانه برد. دست و پایش را با سیم تلفن بست و او را در رودخانه انداخت. آخرین بار پیرمرد را دیدم كه چند بار در رودخانه بالا و پایین رفت و بعد ناپدید شد.»
با عزل بنی صدر از فرماندهی كل قوا، عملیات بیت‌المقدس با رمز «یا علی بن ابی طالب» شروع شد و روز هجدهم اردیبهشت ۶۱، رزمندگان اسلام دشمن را مجبور به عقب نشینی كردند. هویزه خیلی خوشحال شد كه به دامان سرزمین ایران بازگشت و امروز هویزه خوشحال است كه در آغوش خود پیكر قطعه قطعه شده حماسه آفرینانی چون علم‌الهدی را دارد كه اجسادشان را پس از هفده ماه از زیر آوار بیرون كشیدند.




طبقه بندی: بصیرت،  دینی،  شهادت،  تاریخی،  فرهنگی،  سیاسی، 
برچسب ها: هویزه، غیرتکده، معرفی جبهه های جنوب، معرفی مناطق عملیاتی، مناطق عملیاتی شمالغرب کشورسنندج، دالانی، دزلی،
ارسال توسط سرباز گمنام
آرشیو مطالب
نظر سنجی
میزان رضایت شماازاین وبلاگ






صفحات جانبی
دوستان
پیوند های روزانه