تبلیغات
.:رهپویان علی:. - حضور در مراسم عزاداری خود
.: رهپویان علی :. علی یـــــــــــار
مرتبه
تاریخ : شنبه 10 اسفند 1392

در زمان عملیات كربلای 5، من در منطقه جنوب مكانیك دستگاه سنگین بودم. یك روز در قرارگاه مشغول تعمیر آمبولانس بودم كه حاجی كاظمی با یك جعبه شیرینی وارد قرارگاه شد. جریان شیرینی را كه پرسیدم، گفت: ‹‹ بعضی از بچه ها به نیت شهادت، مرتب شیرینی پخش كردند، ولی نصیب شان نشد. حالا من می خواهم امتحان كنم، شاید شانسم بهتر باشد.››

حاجی لحظه ای كه داشت...


521.jpg

رجوع به ادامه مطلب

..شیرینی به بچه ها تعارف می كرد، رو به من كرد و گفت : ‹‹آقای حسن پور! با اینكه ما همسفر هستیم، ولی هنوز اسم كوچك شما را نمی دانم.››

گفتم : ‹‹اسمم مهدی است، كوچیك شما!›› جعبه شیرینی را جلویم گرفت و گفت : ‹‹بخور مهدی جان! دعا كن نذرم قبول شود.››

شهید عسكری كه كنار ما بود، به حاجی گفت : ‹‹حاجی لباس هایتان آغشته به مواد شیمیایی است؛ اذیت می شوید. لباس ها را عوض كنید.››

حاجی گفت : ‹‹می خواهم با همین لباس شهید شوم. این لباس ها شاهد و گواه خوبی هستند!››


شیرینی را كه خوردیم، من به طرف آمبولانس رفتم. آمبولانس كه روشن شد، صدای هواپیماهای دشمن را شنیدم. درست روی قرارگاه، بمب خوشه ای ریخته بود و همه بچه ها به شهادت رسیده بودند، از جمله؛ عرب نژاد، شاهرخی و تعدادی از بچه های خانوك.

خبر بمباران قرارگاه، به شهر ما ؛ یعنی خانوك رسیده بود، اما چون تلفنی در دسترسم نبود، نتوانسته بودم خبر سلامت خودم را به خانواده بدهم . برای همین وقتی برای مرخصی به خانوك رفتم، همه از سلامت من تعجب كردند. چون فكر می كردند من هم با محمد حسیبی و شیخ شجاعی شهید شده ام. آنها در حال تدارك مراسم دعا و عزاداری بودند كه با دیدن من غافلگیر شدند. من در حالی كه می خندیدم، گفتم : ‹‹خوب شد، آمدم و در مراسم عزاداری خود شركت كردم. حالا هر وقت كه بمیرم، می فهمم بعد از مرگم چه خواهد شد!››

مجروح شدن من هم داستانی دارد. در جزیره مجنون بودیم و با تعدادی از بچه های جهاد می خواستید یك غلتك را به پشت خط منتقل كنیم، اما دید نداشتیم و مشكل بود. سربازی ارتشی آنجا بود و گفت : ‹‹به محض اینكه شما دكل را كمی بالا ببرید. اینجا را بمباران می كنند.››

ما قبول نكردیم و گفتیم هیچ راهی جز این نداریم. حرف برادر ارتشی درست از آب درآمد و به محض اینكه ما دكل را بالا بردیم، آنجا را زیر رگبار و گلوله گرفتند.

من كه مجروح شده بودم، اصلاً نمی توانستم حركت كنم. مجبور بودم به عقب برگردم. باید سعی می كردم. چون بقیه بچه ها هم مجروح شده بودند. كسی برای كمك به من نمی توانست كاری بكند. شروع كردم به ‹‹یا حسین›› گفتن. با ‹‹یا حسین›› سوم از جا بلند شدم و به سمت مقر برگشتم.

اولین باری كه رفتم خط، سرویس كار بودم. مدت زیادی بود كه به مرخصی نرفته بودم. یكی از دوستان به نام سید محمد موسوی پور كه فكر می كرد دلم برای خانه تنگ شده، گفت : ‹‹من دارم می روم پیش حاجی كارنما، تو هم اگر می خواهی به مرخصی بروی، نامه ای بنویس كه یكی از فامیل هایت فوت شده و می خواهی چند روزی مرخصی بگیری!›› من هم قبول كردم و نامه ای نوشتم. وقتی سید نامه را به حاجی كارنما داده بود، حاجی بعد از خواندن نامه گفته بود: ‹‹مانعی ندارد››، می تواند همان جا بماند تا بعد.››

سید محمد پیش من برگشت و گفت : ‹‹مگر چی نوشتی كه حاجی گفت می توانی بمانی؟! گفتم: ‹‹آقاجان! دلم برای بچه ها تنگ می شود، نمی خواهم برگردم، گرفتی؟!››

و به این ترتیب برگشتم سر پست و تا مدتی به مرخصی نرفتم.




طبقه بندی: شهادت،  تاریخی،  فرهنگی، 
برچسب ها: حضور در مراسم عزاداری خود، عملیات کربلای5،
ارسال توسط سرباز گمنام
آرشیو مطالب
نظر سنجی
میزان رضایت شماازاین وبلاگ






صفحات جانبی
دوستان
پیوند های روزانه