.: رهپویان علی :. علی یـــــــــــار
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1392
عید نوروز كه‌ به‌ بهشهر آمدم‌، خانمم‌ دوستانش‌ را جمع‌ كرد و من‌ با آن‌ها راجع‌ به‌حجاب‌ حرف‌ زدم‌ و هیجده‌ نفر دانش‌آموز از مقاطع‌ اول‌ تا پنجم‌ دبیرستان‌ بودند. استدلال‌ كردم‌ كه‌ چرا باید حجاب‌ داشت‌. از خانم‌ لباف‌ یك‌ مقنعه‌امانت‌ گرفته‌ بودم‌، آن‌ را آوردم‌ و گفتم‌: «شما با این‌ مقنعه‌ راحت‌ هستید، دستتان‌ آزاد است‌ و نیازی‌ نیست‌ كه‌ در سر كلاس‌ چادر بپوشید.» همه ‌قبول‌ كردند و پول‌ جمع‌آوری‌ كردند. خانمم‌ یك‌ توپ‌ پارچه‌ی‌ تترون‌خاكستری‌ رنگ‌ خرید و ایام‌ عید برای‌ آن‌ هیجده‌ نفر، هیجده‌ مقنعه ‌دوخت‌. روز چهارده‌ فروردین‌ دسته‌ جمعی‌ به‌ مدرسه‌ رفتند. این‌ حركت‌ مثل‌ توپ‌ در شهر صدا كرد. مدیر مدرسه‌ گفت‌: «این‌ها چیست‌ كه‌ سرتان ‌كرده‌اید؟» گفتند: «مقنعه‌ است‌.» گفت‌: «نه‌، باید بردارید.» آن‌ها هم‌ اصراركردند كه‌ بر نمی‌داریم‌. فردای‌ آن‌ روز معاون‌ آموزش‌ و پرورش‌ به‌ مدرسه ‌آمد، ولی‌ مؤثر نیفتاد؛ همان‌ روز همه‌ی‌ این‌ دانش‌آموزان‌ را از مدرسه‌اخراج‌ كردند. ناظم‌ در سالن‌ ایستاده‌ بود و این‌ها را تك‌ تك‌ از كلاس‌ها بیرون‌ می‌كشید و اخراج‌ می‌كرد. دختری‌ به‌ نام‌ «نورزاد»كه‌ من‌ تابستان‌ آن‌سال‌ برای‌ او كلاس‌ تقویتی‌ گذاشته‌ بودم‌ نیز از كلاس‌ بیرون‌ آمد؛ ناظم‌ به‌او گفت‌: «نورزاد، تو كجا می‌روی‌؟ تو كه‌ مقنعه‌ نداری‌.» او جواب‌ داد: «ازفردا می‌خواهم‌ بپوشم‌.»
متعاقب‌ این‌ موضوع‌، مرحوم‌ آقا شیخ‌ محمد كوهستانی‌ از طریق ‌ارسال‌ پیغام‌ به‌ شهربانی‌ فشار را كم‌ كرد و آن‌ گروه‌ مقنعه‌ها را برداشتند وروسری‌ بزرگ‌ یك‌ متر در یك‌ متر به‌ سرشان‌ بستند و به‌ مدرسه‌ رفتند. مسؤولان‌ مدرسه‌ گفتند: «این‌ كه‌ همان‌ مقنعه‌ است‌» آن‌ها پاسخ‌ دادند كه ‌«این‌ دیگر اسمش‌ مقنعه‌ نیست‌، روسری‌ است‌.» از این‌ طرف‌ هم‌، ساواك ‌شیراز مرا احضار كرد و بازجویی‌ مفصلی‌ از من‌ درباره‌ی‌ مقنعه‌پوشی ‌دختران‌ در بهشهر به‌ عمل‌ آورد كه‌ تو در برنامه‌ چه‌ نقشی‌ داشتی‌؟...
 


طبقه بندی: فرهنگی،  تاریخی،  سیاسی،  شهادت،  بصیرت، 
برچسب ها: مبارزه با مقنعه،
ارسال توسط سرباز گمنام
آرشیو مطالب
نظر سنجی
میزان رضایت شماازاین وبلاگ






صفحات جانبی
دوستان
پیوند های روزانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic